تبليغاتX
برفی ترین آرزو
+ نوشته شده توسط علی اکبریان در دوشنبه 16 آبان1390 و ساعت 3:18 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط علی اکبریان در دوشنبه 16 آبان1390 و ساعت 3:16 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط علی اکبریان در دوشنبه 16 آبان1390 و ساعت 3:7 بعد از ظهر |
hzsr270qem2r47589gz.jpg
+ نوشته شده توسط علی اکبریان در دوشنبه 9 آبان1390 و ساعت 2:59 قبل از ظهر |
به سرخي آتش به طعم دود:


 


 


به سرخي آتش به طعم دود


 اي واژه خجسته آزادي
با اين همه خطا
 با اين همه شکست که ماراست
 ايا به عمر من تو تولد خواهي يافت ؟
 خواهي شکفت اي گل پنهان
 خواهي نشست ايا روزي به شعر من ؟
ايا تو پا به پاي فرزندانم رشد خواهي داشت ؟
 اي دانه نهفته
 ايا درخت تو
 روزي در اين کوير به ما چتر مي زند ؟
گفتم دگر به غم ندهم دل ولي دريغ
غم با تمام دلبريش مي برد دلم
 فرياد اي رفيقان فرياد
 مردم ز تنگ حوصلگي ها دلم گرفت
وقتي غرور چشمش را با دست مي کند و کينه بر زمين هاي باطل
مي افکند شيار
 وقتي گوزنهاي گريزنده
 دل سير از سياحت کشتارگاه عشق
 مشتاق دشت بي حصار آزادي
همواره
در معبر قرق
قلب نجيب خود را آماج مي کنند
غم مي کشد دلم
غم مي برد دلم
 بر چشم هاي من
غم مي کند زمين و زمان تيزه و تباه
 ايا دوباره دستي
از برترين بلندي جنگل
از دره هاي تنگ
صندوقخانه هاي پنهان اين بهار
از سينه هاي سوخته صخره هاي سنگ
گل خارهاي خونين خواهد چيد ؟                     
 ايا هنوز هم
 آن ميوه يگانه آزادي
 آن نوبرانه را
بايد درون آن سبد سبز جست و بس ؟
با باد شيوني است
در بادها زني است که مي ميرد
 در پاي گاهواره اين تل و تپه ها
 غمگين زني است که لالايي مي گويد
اي نازينن من گل صحرايي
 اي آتشين شقايق پر پر
 اي پانزده پر متبرک خونين
بر بادرفته از سر اين ساقه جوان
 من زيست مي دهم به تو در باغ خاطرم
 من در درون قلبم در اين سفال سرخ
عطر اميدهاي تو را غرس مي کنم
من بر درخت کهنه اسفند مي کنم به شب عيد
نام سعيد سفيدت را اي سياهکل نکام
گفتم نمي کشند کسي را
گفتم به جوخه هاي آتش
 ديگر نمي برندش کسي را
 گفتم کبود رنگ شهيدان عاشق است
غافل من اي رفيق
 دور از نگاه غمزده تان هرزه گوي من
به پگاه مي برند
 بي نام مي کشند
خاموش مي کنند صداي سرود و تير
اين رنگ بازها
 نيرنگ سارها
گلهاي سرخ روي سراسيمه رسته را
 در پرده مي کشند به رخسار کبود
بر جا به کام ما
گل واژه ه اي به سرخي آتش به طعم دود

*کسرایی*

+ نوشته شده توسط علی اکبریان در جمعه 15 خرداد1388 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |
سلام

من یه هفته واسه عید اومدم مرخصی

ببخشید یادم رفت عید شاد باش بگم بهتون

سال نو رو به همه اونایی که از وبلاگم دیدن میکنن تبریک میگم یه تبریک هم به خودم میگم

آخه بلاگم ۱ساله شد  پارسال شب عید استارت زدم

راسی این عکسا رو که میبینین همش از ساری و اطرافش هست

این پایین هم میدون ساعت ساری سال ۱۳۴۰

بازم میام منتظر باشین

نظر یادتون نره

+ نوشته شده توسط علی اکبریان در یکشنبه 2 فروردین1388 و ساعت 2:10 قبل از ظهر |
سلام

من هنو نرفتماااا

پس فردا (جمعه ۹ اسفند) ساعت ۴ بعد از ظهر میرم

خواسین بدرقم کنین سر ساعت بیاین میدان امام ساری

 

+ نوشته شده توسط علی اکبریان در پنجشنبه 8 اسفند1387 و ساعت 3:13 قبل از ظهر |
سلام

من هم اینجوریشم ادم منظمی نبودم که با یه برنامه زمانی به روز کنم الانم که ذیگه سرباز نیروی انتظامی شدم(هر چند چندان خوشم نمی آد از این ارگان) دیگه می مونه واسه ۲ سال دیگه که به روز شه این بلاگ.

اینم بگم آموزشی هستم پادگان مرزن آباد(کد ۱۲) هنوز نرفته یه هفته مرخصی دادن واسه جور کردن لباسامون و اینطور که بوش میاد روزای خوب و خوشی تو مرزن آباد در پیش دارم

خدا رو چی دیدی شاید تونستم دودر کنم بیام به روز کنم و یه دسی هم به این بلاگ به گل نشسته بکشم فقط دوستان لطف کنن نظر بدن و امیدوارمون کنن که از تنهایی در میایم ما هم یه تکونی به خودمون می دیم

راستی چهار شنبه سوری رو از دست میدم حالم خیلی گرفته اس ولی عوضش ۱۳ رو میترکونم اساسی

دوستان ما که کانال ارتباطیمون با خدا چندان کار آمد نیس که صد البته ایراد از گیرنده های خودمونه اگه نه که فرستنده های ایشون که عمرا مشکلی داشته باشه  رو این حساب از همه دوستانی که در موقعیت نرمالی در قیاس با من به سر میبرند عاجزانه التماس میکنم که دعا کنن بعد آموزشی شوتمون نکنن استانهای جنوب شرق و بخصوص شرق(اینم بگم اصلا دلم نمیخواد تو شهر یا استان خودم خدمت کنم لطف کنین اینم ضمیمه دعاتون کنین)

دیگه........

آهاااااااااان ن ن ن ن ن ن

پوتینم اندازم نبود به زحمت شماره پامو گیر آوردم

و یه چیز جالب: بر خلاف تصورم وقتی کچل کردم خیلی هم زشت نشدم فقط اون لذتی که وقتی یکی موهامو شونه میکرد بهم دست می داد رو کاملا از دست دادم

خوب دیگه.........چیز دیگه یی به ذهنم نمیاد بخوام اینجا بگم فقط یه کم لالا دارم و اینکه الان سرما خوردم اساسی  از بینیم مثل شیر سماور اب میاد راستی اینم بگم تا یادم نرفته: امروز از فرصت(سرما خوردگی)استفاده کردم و رکوردمو تو عطسه افزایش دادم

اونم ۶ تا پشت سر هم که خیلی بهم چسبید

فکرشو بکن ۶ تا عطسه پشت سرهم ...........میترکه آدم مگه نه؟ اما خوب من که سالمم  خدارو شکر

و اینکه بابام خیلی جدی بهم تذکر داده که خونه راهم نمیده وفتی من به شوخی گفتم پریدن از رو سیم خاردارای پادگان خیلی سادس و این هشدار ایشون منو کاملا منصرف کرد که بخوام ۴شنبه سوری خدمتو جیم بزنم

 خلاصه این که باید مثله یه سرباز واقعی امنیت جامعه رو واسه شماها به ارمغان بیارم پس قدر منو بدونین شیر فهم شد؟؟؟؟

خوش باشین و پیروز

فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

 

 

+ نوشته شده توسط علی اکبریان در سه شنبه 6 اسفند1387 و ساعت 2:14 قبل از ظهر |

برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
يا که سوسوی چراغی گر پيامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کرديم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گويد برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زيباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پيکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبيدن
کار کردن کار کردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهای خشک و تشنه را ديدن
جرعه هايی از سبوی تازه آب پک نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زير سقف اين سفالين بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنيدن
بی تکان گهواره رنگين کمان را
در کنار بان ددين
يا شب برفی
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهای دامنگير و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زيباست
زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هايش در سياهی های کومه جست و جو می کرد
زير لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روييده آزاده
بی دريغ افکنده روی کوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلی خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهای پريشان داشت
زندگی سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهای بندگی پيچان
عشق در بيماری دلمردگی بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه کينهای در بر نمی اندوخت
هيچ دل مهری نمی ورزيد
هيچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هيچ کس در روی ديگر کس نمی خنديد
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيری که در ناپک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر انديشند
نازک انديشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
يافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وين خبر را هر دهانی زير گوشی بازگو می کرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيری می دهد سامان
گر به نزديکی فرود ايد
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادين و کو سر پنجه ايمان ؟
هر دهانی اين خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گويی هر طرف را جست و جو می کرد
پير مرد اندوهگين دستی به ديگر دست می ساييد
از ميان دره های دور گرگی خسته می ناليد
برف روی برف می باريد
باد بالش را به پشت شيشه می ماليد
صبح می آمد پير مرد آرام کرد آغاز
پيش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سياهی دردهان صبح
باد پر می ريخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ايرانيان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يکديگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تير ترکش آزمون تلختان را
اينک آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و کار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در ميان دست می گيرم
و می افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از کين پر از خون را
دل اين بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيکار
در اين کار
دل خلقی است در مشتم
اميد مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند کوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليکن چاره را امروز زور و پهلوانی نيست
رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست
در اين ميدان
بر اين پيکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار ديگر کرد
درود ای واپسين صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پک بين سوگند
که آرش جان خود در تير خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمين می داند اين را آسمان ها نيز
که تن بی عيب و جان پک است
نه نيرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش
نفس در سينه های بی تاب می زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابی سهمگين بر چهره می ايد
به هر گام هراس افکن
مرا با ديده خونبار می پايد
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گيرد
به راهم می نشيند راه می بندد
به رويم سرد می خندد
به کوه و دره می ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نيکی و بدی را گاه پيکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگی اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيک اميد خويش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گيردم گه پيش می راند
پيش می ايم
دل و جان را به زيور های انسانی می آرايم
به نيرويی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم کند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه اميد
برآ ای خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ريز کن تا جان شود سيراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنايی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پيشانی به تندرهای سهم انگيز می ساييد
که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايی
که سيمين پايه های روز زرين را به روی شانه می کوبيد
که ابر ‌آتشين را در پناه خويش می گيريد
غرور و سربلندی هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال کوه ها لغزيد کم کم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسيم صبحدم همراه
کدامين نغمه می ريزد
کدام آهنگ ايا می تواند ساخت
طنين گام های استواری را که سوی نيستی مردانه می رفتند ؟
طنين گامهايی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ريشخند آميز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست يک دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
کودکان با ديدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جويانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گير
باز گرديدند
بی نشان از پيکر آرش
با کمان و ترکشی بی تير
آری آری جان خود در تير کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش
تير آرش را سوارانی که می راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويی فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بی شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پکشان سر زد
ماهتاب
بی نصيب از شبروی هايش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشی که می بينيد
وندرون دره های برف آلودی که می دانيد
رهگذرهايی که شب در راه می مانند
نام آرش را پياپی در دل کهسار می خوانند
و نياز خويش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
می دهد اميد
می نمايد راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان ديری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هيزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

+ نوشته شده توسط علی اکبریان در سه شنبه 1 بهمن1387 و ساعت 11:47 بعد از ظهر |
 خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
+ نوشته شده توسط علی اکبریان در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 0:17 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM